تبليغاتX
چرخش قلم دلم بر روی کاغذ دلت
چرخش قلم دلم بر روی کاغذ دلت

می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری.../گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

این سه نقطه بعد از عروس و داماد را خیلی زیاد دوست دارم...

حالا چند روزی می شود که تمام تقویم های دنیایم دارند دلبری می کنند...فرقی ندارد...به حرمت میلاد و شمس و قمر...کنار تقویممان می نویسیم کارگر...معلم...مادر...

از دیشب در حیاط خانه ماشین هایی پارک شده اند که پلاک ایرانشان دیگر جفت نیست...آنها برای عروسی حانیه و پوریا آمده اند...حانیه را فکر کنم چند سالی باید باشد که چند بار دیده باشم...ولی راستش دختر های همسایه را هنوز هم درست نمی شناسم...!

فکر کنم امشب دی جی تالار شرقی عروسی غربی جوگیر بشود و دست همه مادران مجلس را در قسمت مردانه ببوسد...اما نمی دانم آیا تا حالا شده دست بوسی که نه ولی روز کارگر یا حتی روز معلم را دی جی تالاری جوگیر بشود و تبریک بگوید...!؟

روی کارت عروسی که به ما داده اند نوشته شده جناب آقای...(پدر)به همراه خانواده...خانواده را برای من نوشته خوب می توانست بنویسد بانو...تازه قشنگ تر هم بود...ولی من به عروسی نخواهم رفت...آخرین بار که عروس دیدم برادر داماد بودم...پنج شش سال پیش بعد از چهار پنج سال...!!!

با احترام به این شهر بزرگ...خانه ای دور را می شناسم که حالا برای اولین بار است که شمع روشن می کنند...برای روز مادر حالا دیگر باید دور شمع بشینند و چشمهایشان برق بزند...!

یک وقت دیدی حانیه و پوریا هم امشب برای خودشان شمع روشن کردند...شاید چشمهای آنها هم هوس درخشیدن کرد...!!!

اما آن شب خانه دور هیچ وقت از یادم نخواهد رفت...اولین شبی که دیگر مادر سفره پهن نکرده بود...کم و بیش همه دور سفره نشسته بودیم...چه سکوتی بود...همه مان غذایمان را با بغض خوردیم و البته نخودیم...!

اصلا هیچی...یه وقتایی یه چیزای را نمیشه نوشت...یه وقتایی اصلا نمیشه نوشت...!

بی ربط نوشت:

فاصله ته دوست داشتن و نداشتن زندگیت میتونه خیلی کمتر از یک جفت شب و روز باشه...     

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:52 توسط افسرده|

هر چه قدر هم که صبر کنی تا عصر یک روز دوست داشتنی برایت بشود...هر چه قدر هم که خلوتی های شهر را بلد باشی...و هرچه قدر هم که راهت را کج کنی...انگار دیگر نمی شود این شهر را دوست داشت...آدم های این شهر تمام خلوتی هایت را به باد شلوغی گرفته اند...هر طرف که پیچ بخوری آنها هستند...آنها می آیند...!

بعضی موقع ها دوست داری برای خودت باشی...برای خودت خلوت خلوت...تمام کوچه های شهر را امتحان می کنی...پیاده روها...وسط خیابان ها...همه جا هستند...

خدا نکند که آدم های شهر را دیگر دوست نداشته باشی...دوست نداشته باشی که نزدیکت بیایند...به چشمانت نگاه کنند...پلک بزنند و از پلک هایشان حرفی را بخوانی...خدا نکند که تنفر داشته باشی از دست های قفل شده ای که چشمانشان هنوز هیزی می کند...

خدا نکند یک روز...یک عصر...یک گوشه ای از شهر...هیچ غریبه ای را دوست نداشته باشی...حتی هیچ نگاه غریبی را...و خدا نکند که فقط به غریبه ها پناه برده باشی...!

نمی دانم مردم چقدر می توانند عوض شده باشند...نمی دانم ذهن و فکرم چقدر می تواند خراب شده باشد...ولی هر چه قدر که بزرگ می شدم دلم بیشتر خوش بود به دلبری در و دیوار شهر...

در و دیوار همان است...ولی انگار نقش مردم را گرفته است...انگار بوی آنها را می دهد...یا شاید هم این خود منم که خراب شده ام...آره...فکر کنم درست باشد...همه چیز از خود آدم است...!

پشت میله های سازمان آب و فاضلاب...که میان من و حوضچه آرامش اضافی های آدم های این شهر حصار کشیده است قدم می زنم...ته سرفه هایم به خشکی می زند...ولی هنوز سینه ام به خس خس نیفتاده...دست هایم بوی غریبی گرفته...به بهانه کتاب خریدن آمده بودم...ولی راستش هنوز هم عصر پنجشنبه تنها قدم زدن را دوست دارم...

بی ربط نوشت:

۱ تا ۹ را کنار هم بگذار...بدون هیچ تکراری...نه در سطر...نه در ستون...و نه حتی در بلوک های کوچک...

خدا می شنوی...بدون هیچ تکراری...هیج تکراری...هیچ تکراری...!!! 

   

نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 19:31 توسط افسرده|

"مشکلات خانوادگی خیلی زیاد شده...برین روزنامه ها رو ببینین...ببینین قتل های خانوادگی چقدر زیاد شدن...این روزا خیلی از مردم از دست همسرشون به جنون میرسن...!!!"

شاید یه حرفایی انقدر تو سر آدم بمونه تا رسوب کنن...!

بیرونی-ایستگاه مترو:

هرکس پله ها را که پایین می آید و درب های باز مترو را می بیند یک جور به تلاطم می افتد...یکی در را هدف می کند و می دود...یکی خودش را سر می دهد بر روی زمین...یکی سنش را زیر پا می گذارد و به حالت مضحکی می دود به سوی در های باز و نیمه باز...و یکی مغرورانه قدم زنان می آید و سوار می شود...!

داخلی-درون سر:

حرف های استاد مثل ستاره های آسمان در سرم سوسو می زنند هنوز...
یک نفر زنش را پای سجاده و دخترش که سعی می کرده از در قفل شده فرار کند پشت در غرق خون می کند...و بعد در بیمارستان دو بار اقدام به خودکشی می کند بار دوم رگش را با تیغ می زند و این طور می شود که خودش را هم بی نفس می کند...!

بیرونی-اتوبوس بین شهری:

وقتی باد موهای مردان را به رقص و زنان را درگیر حجابشان کرده...مرد بغل دستی کیفش را بغل کرده و با مداد و بدون پاک کن دارد سودوکوی با درجه سختی مرد افکن را شانسی حل می کند...!

داخلی-درون سر:

استاد:"دختر همکار ما بودش... یک سال پیش از همین دانشگاه فارغ التحصیل شده بود...همیشه قرآن بغل دست مانیتورش بود...مادرش را هم میشناختم...یه بار که با خانمم رفته بودیم زیارت دیده بودمش..."

انگار که چشمانش بپرد ادامه می دهد...
"برای شادی روحشون یه صلوات بفرستید..."
خودش یه فاتحه هم می خواند و خدابیامرز می گوید...

بیرونی-درونی:

پشت چراغ قرمز خط عابر پیاده سر به زیر ایستاده ام...روی پاکت له شده سیگار که کف خیابان افتاده است نوشته شده...زندگی یا مرگ خودتان قضاوت کنید!!!

همین طور که با خودم ژست یک لبخند تلخ را می گیرم به این فکر می کنم که زندگی ما آدم ها چقدر می تواند حول دردهای مشترک بچرخد...و چقدر شعاع های جنونگی مان کم و زیاد دارد...

هر طور که هست خیابان را رد می شوم...سوار اتوبوس تندرو می شوم می روم جایی بایستم که راننده چهار صندلی را کنده است تا مسافران بیشتری سوار کند...تکیه می دهم به پنجره...همین طور که راننده چهارراه را بند آورده است تا دو دویستی دیگر را سوار کند...یاد یک جور نقاشی که برادر بزرگ وقت کوچکی هایش کشیده بود می افتم...دایره های متحد المرکزی بودند...با شعاع های مختلف...شاید به مرکز مشترک یک درد...و به شعاع های کوچک و بزرگ جنون...!!!

تدوین:اول سوار اتوبوس بین شهری می شوم...بعد مترو...و بعد هم اتوبوس دویست تومانی تندرو...!!!

-هفته پیش دانشگاه نرفته بودم...با خودم حساب کرده بودم که غیبت خوردم ولی جنون یک مرد...استاد را به مراسم کفن و دفن برده بود...و من غیبت نخوردم...!

-دختر صبح به همکارانش گفته بود که امشب پدرم ما را می کشد...
وقتی آتش نشانی در را می خواهد بشکند...جسد دختر درست توی درگاهی درب ورودی یا شاید هم خروجی سنگینی می کند...!

-ببخشید اگه زندگی به تلخی می زند...

بی ربط نوشت:

انبر را بردار و زغال ها را دور بچین...اینطوری زندگی بیشتر دود می کند...!!!

  

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 18:26 توسط افسرده|

نمی دانم از کجا شروع شد...شاید از خواندن کتابی که چاپ نوزدهم ش سال ۸۶ به قیمت ۱۵۰۰ تومان بوده است...شاید از زنگ آیفون یک عید دیدنی دیگر را زدن که وقتی منتظر باز شدن در هستی سرت را بالا می گیری و هلال ماه را می بینی...یا تبلیغ کنار سایت مجاز که از فیلم بوسیدن روی ماه می گوید...نمی دانم آیا همه اینها مثل عدسی محدب یا مقعر که آن را هم نمی دانم فکرهایت را در یک نقطه جمع کرده اند...یا یک مشت روزمرگی های دیگر...

اما حالا انگار روی ماه خداوند را بوسیدی...و کتابش که باز هم انگار خیلی دیر شده بود بالاخره خواندی...

-هر کس خداوند را به اندازه ای که ایمان دارد احساس می کند...

یک مرتبه چشمانم که انگار بر روی گلهای قالی تبریز خشک شده بودند را بدون هشیاری بالا می آورم و از یک گوشه شروع می کنم به مرور کردن...
چقدر جالب...زنها یک طرف...مردها یک طرف...البته با کمی چشم پوشی...
هر کسی جفت معاشرتی خودش را پیدا کرده است...هر کسی با کسی دیگر حرف دارد...هر چند لحظه یک بار می خندد...لبخند می زند...روی صندلی جا به جا می شود...چایی را که تعارف کرده اند بر می دارد...میوه می خورد...یک پایش را بر روی دیگری می اندازد...و شاید چند کار ساده دیگر...

نمی دانم آیا اینهایی که هر چند دقیقه صدای خنده شان از جمع دونفره شان تجاوز می کند...اینها که از روزهای خوبشان برای هم تعریف می کنند...یا شاید روزهای خوب را می سازند و برای هم تعریفش می کنند...شب که حالا  باشد و تنها شده اند چه حسی دارند...آیا هنوز به خواب رفته اند...و اصلاٌ برای به خواب رفتن به چه چیز فکر می کنند...

با خودم می گویم آنها حتماٌ درد دارند...اگر گوش تا گوش زنانه و مردانه را مرور کنم آدمی را پیدا نمی کنم که دردهایش از من کمتر باشد...فردای همه آنها می تواند درد داشته باشد...و دیروزشان درد داشته که می توانند حالا به خواب بروند...

-هر کس به اندازه دردهایی که دارد می تواند بازیگر خوبی باشد...

بی ربط نوشت(تاثیر نوشت):

هر کتابی حداقل چند روز می تواند چاشنی فکر هایت بشود...

شاید به راز و رمز دستی که برایت چای می آورد فکر کنی وشاید به نتیجه نرسیدنش برایت مهم نباشد...اما اونی که چای می آورد شاید به رازهای دستت فکر نکند...
دست های زیادی هستند که برای برداشتن چای و قند دراز می شوند...

+بعضی موقع ها علامت سوال ها یادم می رود...

        

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 2:10 توسط افسرده|

نمی توانستم به فردا اعتماد کنم...امروز صبح که روزنامه ها را ورق می زدم با خودم فکر می کردم اینها که روزنامه ها را می نویسند...و در واقع آنها که مجبور می کنند اینها را به اینگونه نوشتن اگر قرار باشد یک جای این سیاه و سفیدی تاریخ که برای خودشان درست کرده اند لنگ بزند آن هم مصدق است...شاید ندانند که برچسب سفید باید بزنند یا سیاه...فردا هم می شود روز نفت...روز مصدق و نمی شد بهش اعتماد کرد...شاید یک وقت فردا من به زندگی احساسی نداشته باشم...شاید نه دوستش داشته باشم و نه دوستش نداشته باشم...از این سال آزگار هیچ چیز معلوم نیست...!

چند روز طول کشید تا اتاقم را همین اندازه هم که شده بتکانم...ولی جای هیچ چیز عوض نشد...و همین است که مرا از تحویل سال می ترساند...تحویل آزگار!

آدم ها بعضی موقع ها یک چیزهایی دور خودشان جمع می کنند که تغییر محال می شود...خیلی ور رفتم...انقدر که آمدند گفتند:

"حالا همین جوری باشه...یکی دو ماه دیگه عوضشون می کنیم...!"

جقدر این جمله را دوست داشتم...اما فکر نمی کنم دیگر با تیر و تخته نو اشتراکی داشته باشم...اما وقتی برای بار چندم زنده بگور را گوش می دهم به یک اشتراک دیگر آن هم با افکارم می رسم...و شاید این جمله معنای دیگری در افکار من داشته باشد...!

چقدر خوب می شد که آدم هایی مثل من در اتاقشان آینه نداشتند...مخصوصاٌ حالا که لبهایم دارد سیاه و دندانهایم زرد می شود...البته همانقدر که اینها به من تلقین می شود...آرامش دادن آن کمر باریک بد مزه هم تلقین است...!

هی...آزگار...

هیچ...فکر می کردم خیلی حرف هست...که هست...ولی حوصله مرور آزگار را ندارم...اما سیر زندگی را دارم درک می کنم....اولش بهتر بودم...و البته یک وقت هایی هست که آدم احساس می کند یک سال بزرگ تر شده...با همه چیزهای خودش که آنها هم بزرگ می شوند...!

سیمین و جلال به وصال رسیدند...نادر و سیمین به جدایی...و امسال خیلی بیشتر از اینها سال...سال سیمین بود برای من...!

یادم باشد امسال وقت خداحافظی محکم تر دست بدهم...

بی ربط نوشت:

عید شما مبارک...امیدوارم حداقل برای یک سال آرزو داشته باشید...              

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 21:22 توسط افسرده|

باز هم کمدم را باز می کنم و لای کاغذ و دفتر هایی که مرا در خود خلاصه کرده اند...این دفتر نیمه کاره را در می آورم...و باز هم شروع می کنم به نوشتن...نوشتنی که هیچ گاه مرا ارضا نخواهد کرد...!

امروز هم که هوا خوب بود و دل من باز هم گرفته...چقدر دوست داشتم ولیعصر را از ونک پیاده بیایم پایین...و آمدم...!

من پا بر روی زمینی می گذاشتم که بیشتر چاله بود...و گاهی پر بود از صدای ملت و جبهه های اصولگرایی که انگار با هم متحد شده بودند...و نمی دانم چرا اگر قرار بود جای پایی برای خودم انتخاب کنم فقط از چاله ها دوری می کردم...و با خودم فکر می کردم که برای ما آدم های پیاده چقدر روزها چرخ می خورند...و چقدر زود می گذرند...!

    کاش آدم های دو تایی و چند تایی و حتی تنهایی را که از کنارشان رد می شدم را می شمردم...و کاش مغازه های بر خیابان را که فروشنده هایش توی درگاهی در ایستاده بودند را می شمردم...!

امروز عصر من از کنار آدم هایی می گذشتم که اطمینان دارم ساعت دو دقیقه مانده به نه صبح...به استریل کردن تیغی برنده فکر نمی کردند...و حالا زائده فکری در سرشان جنب و جوش ندارد که این روزها هوا خوب است و همان چند نفری که پای قبر می خواهند بروند...گرم یا سردشان نمی شود...و هوا شاید خواب را از سرشان بپراند...!

نمی دانم چرا مغازه ها وقتی می خواهند عید را تبریک بگویند زیر پیام تبریکشان بیست یا سی یا حتی پنجاه درصد می نویسند....و نمی دانم چرا پسرک سبزه بساطش را پای مغازه ای پهن کرده که روی درش نوشته "ورود آقایان ممنوع" و دارد جوراب مردانه می فروشد...!

کم می شود در اماکن عمومی چشمانم را شست و شو بدهم...ولی خوب نزدیک سال نو است...و این سال...(جای خالی یک صفت بد)هم دارد کهنه می شود...و چقدر خوب است که ساعت ده کلاس دارم و این اتوبوس خلوت است...!

بی ربط نوشت:
شاید فرقش گوشه چپ یا راست بودن تصاویر جعبه جادویی است...وقتی می خواهند حماسه شود...فرقی نمی کند که دو روز بعد باشد یا سه روز قبل...فقط کافی است حماسه را برای خودشان فریاد بزنند...
و همه اینها دیگر برایم مهم نیست...

حال نوشت:
چقدر تضاد درونی می تواند بد باشد...


برچسب‌ها: پیاده, خیابان ولیعصر, صدای ملت
نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 22:16 توسط افسرده|

 

.

.

.

بی ربط نوشت:

یک روز دیر شد...

ولی مبارک باشه برای همه اونهایی که از ریشه ع...ش...ق عاشقند!


برچسب‌ها: عشق, ولنتاین
:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 19:52 توسط افسرده|

زاید گل آخرش را هم زده است...و خانه ی ما که بیشتر بارهایش را دیوار حمالی تحمل می کند که حالا من به آن تکیه داده ام دارد می لرزد...فریاد خوشحالی پسر همسایه با صدای دو رگه اش را می شنوم ...بالا و پایین پریدن هایش سقف طبقه دوم...تیرچه های آن و ستون ها و البته دیوار حمال پشت سر من را به رعشه انداخته...و من شاید دیگر به تمام این ها حسی نداشته باشم...هتریک زاید... تنها زائده ای را در مغز من بیدار می کند که فکر کنم مقاومت مصالح را بیفتم....!!!

مجری تلویزیون تمام عناصر بدنش را به کار گرفته است که صورتش را نه خوشحال نشان دهد و نه ناراحت...و خیلی ساده می گوید بازی دراماتیکی بود...!

پنجره ی اتاقم را کیپ بسته ام...اینجا به این کنج دور از پنجره که تکیه داده ام فکر کنم سرما از لایش وارد نمی شود ولی صدای بوق های مردم خوشحال از گل زاید به گوشم می رسد...!

زاید که هنوز گل نزده بود...داشتم شهرام شکوهی گوش می دادم...داشتم فکر می کردم خانم بازیگر دکمه هایش را که باز کرد...بعضی ها گفتند تابو شکست...و من در اعماق خودم گم شده بودم...من حتی برای تابوی خودم حاضرم مرگ هم بدهم...!

کاش تمام دروغ هایم را از روز اول می شمردم...دروغ های تابوی بچگی...تابویی که با من بزرگ شد...کاش می توانستم ببینم امروز را...اگر تابویی نبود...من به خودم باختم...ولی نباید به تابویم ببازم...!

اینبار همه چیز از زیر باران شروع شد...باران به شیشه ی بخار گرفته اتوبوس می زد...از تجریش تا ایستگاه سر کوچه...!

بی ربط نوشت:شاید وقتش رسیده باشد...شاید حالا دیگر باید روزها را وارونه به شمارش انداخت...و فقط یکی هست که می داند از چند باید شروع کرد...فقط یکی...!!!

حرف هایی بود برای فهمیده نشدن...

      www.parsnaz.ir  عکس های غمگین از لحظات تنهایی

    


برچسب‌ها: زاید, تابو, خانم بازیگر
نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 0:48 توسط افسرده|

با خودم فکر کردم که نوشتن با حال خوش می تواند چه حسی داشته باشد...و آیا اصلاٌ حال خوش برای من نوشتن دارد یا نه...!؟

اپراتور تلفن همراهت که آنتن ندهد و تو دور خودت بچرخی...و آنتن را در خلوتی کنج پشت ستون پل صادقیه پیدا کنی...مردی را می بینی که زانو زده است و دارد...
هیچی فقط امیدوارم سرویس های بهداشتی را بیشتر کنند...و یا فکری به حال آنتن دهی موبایل بکنند...!!!

و با خودم فکر می کردم که چقدر دوست دارم بطری آب را بردارم و به گورستان بروم...بروم به سر قبرهای با درخت های سر به فلک کشیده...و تنها به عشق صدای آب فراری از بطری...تمام قبرهای خاک گرفته را دست بکشم...اینجا که درختان سایه انداخته اند چه سکوت سنگینی دارد...و با خودم فکر می کنم آنجا هم که دارند زار می زنند...بوته هایش که درخت شوند و سایه دار...آنجا هم می شود سکوت را باور کرد...!

راستی اگر ترم اولی هم دیگر نباشی...یک وقت دیدی عشق اولی شدی...عشق اولی...واژه ای که فقط شنیدنش برایم جالب بود...و البته شاید هم نه...شاید هم دوستش نداشتم...!

و بازهم با خودم فکر می کردم که او طاقچه ای ندارد...و انگار دیگر خانه ای ندارد که گلدن گلوب را بگذارد کنار آینه...آخه اینجا کورس می دهند دلار و سکه و بی خانمان ها...تنگه هم که نشود هنوز خانه ای را برای بستن داریم...!

گاهی باید خودت را کنار بکشی...گوشه ای خلوت سه قدم این طرف و دو قدم آن طرف را قلمرو خودت کنی...آرامش را بغل بگیری و زل بزنی به حال خوبت...که چه دنیایی دارد...!

گفتم حالا که خوبم...بگذار به سوسک بر روی کاشی حمام هم اجازه ی زندگی بدهم...شاید او هم دارد یاد می گیرد که به خودش حال خوب را تلقین کند...!

بی ربط نوشت:مگه اینا بهم ربط داشتند که حالا بی ربط بنویسم...نمی دانم بخاطر حال خوب است یا شاید امتحان ها...ولی گراف فکری این روزهای من همین گونه است...!!!

شاید گلی شیفته برای حرفهایت بود که...

هیچی...حرفم را می خورم...من سکوت می کنم...! 

    

نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 0:49 توسط افسرده|

وقتی باز هم کتاب و جزوه حکم می کند و وقتی سکوت تنهایی به پچ پچ می افتد...انگار تو باز هم به ارگاسم دیوانگی رسیده ای...دیوارهای اتاقت را که مرور می کنی...چیزی نیست جز ساعت و چند عکس بچگی...که همه دارند از دیکتاتوری زمان می گویند...ساعتی که بچگی را از تو گرفت...و هر لحظه ات را می گیرد و می رود...هر چقدر که می گذرد به باور کلیشه ها بیشتر ایمان می آورم...حالا دیگر فقط بچگی هایم را می خواهم...!

این روزها مرگ شب و روز نمی شناسد...شب ها هم در گوشم پچ پچ می کند...با خودم فکر می کنم که اگر صبح پنج دقیقه زودتر اینجا بودم...حالا این سکه ها و اسکناس های خورد را پای من می ریختند...حالا آمبولانس آژیر بدون صدایش را برای من روشن می کرد...و انگار همه چیز تمام می شد...!
و حالا دیگر اعتراف می کنم...که از پایان تلخ می ترسم...می خواهم زندگی کنم با همین عادت تلخی بی پایان...و نمی دانم این چه معنایی دارد...که من بهترم یا نه...!؟

می دانم که حتی اگر خودم هم تمام این دفتر را بخوانم...این همه تکراری ها این همه پوچی ها دلم را می زند...و این فقط واقعیت زندگی است که دلم را گرم می کند...تکامل روزهای سخت زندگی است که به من برای تکراری نوشتن باور می دهد...!

.

.

.

سه سال پیش بود که اسمش را گذاشتند پرنده خوشبختی...که معنایش می شد این...ولی خودشان...و امیدوارم که فقط خودش خوشبختی را پس زد...و تنها این پرنده است که شاید دیگر برای پرواز آسمانی نداشته باشد...فکر می کنم برای خیانت دیر شده بود...به حرمت بچه هم که شده دیر شده بود...!
ولی من هم...نمی دانم...شاید اگر من نمی گفتم فردا روزی می شد پرنده ی خوشبخت را هم در آسمان دید...!

بزرگ که می شوی انگار دیگر باد نمی آید...انگار وقتی باد نباشد...پرچم های دنیایت رقص را فراموش می کنند...!

با ربط نوشت:مردی از طبقه پانزدهم ساختمانی سقوط آزاد می کند و زندگی را می بندد...فکر کنم طلاق هم زندگی را می بندد...حتی زندگی دختر سه ساله را...ولی من از ارتفاع می ترسم...!!!

       

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 14:4 توسط افسرده|


آخرين مطالب
» تقویم حانیه و پوریا...
» پیاده روی در مستی با طعم درد شخصی یعنی هیچ...هیچ...هیچ...
» غیبتی که خورده نشد...
» روی ماه عید را هم ببوس...
» سال آزگار...
» پیاده در سرازیری...
» ع...ش...ق...
» تابو...
» حال خوب...
» بچگی هایم را می خواهم...

Design By : Pichak